با آنكه قبلاً با خود عهد بسته بودم تا پايان نيافتن تحقيق خود در ارتباط با «بازبيني نقش دولت در اقتصاد» هيچ مطلبي به وبلاگم نيافزايم و حتي با وجود دردي عميق در سينهام كه به تازگي احساس كردهام و پزشك معالجم علتش را اضطراب و استرس شديد تشخيص داده و استراحت و آرامش رواني به علاوهي چند قرص را تجويز نموده است، اما نتوانستم مجدداً از برابر اين پديدهي قرن بيتفاوت بگذرم. قصد من در اين مقاله نشان دادن اين است كه چه اندازه دنيا در نظر اين مرد ساده شده است. بيهيچ پيچيدگي: او رسول خداست و نقادان دشمنان خدا؟! تمامي راه حلها نيز بسيار ساده است، تنها جاي عزم و همتش خالي بوده كه گويا در آقا موجود است!
* چرا تورم داريم زيرا برخي ميخواهند خون ملت را در شيشه كنند و براي افزايش درآمد خود قيمت محصولاتشان را زياد ميكنند!- خوب آقا يك توليد كننده مگر به اندازهي شما اقتصاد بداند كه قيمت كالايش را افزايش دهد و نداند كه مشتريانش كم خواهند شد و لذا از سود او كاسته ميشود.
حالا يك رييس دولتي كه بسيار كاركشته و با برنامه است! يك دفعه در مييابد كه قيمت مسكن شايد به خاطر شيادي برخي افزايش نيافته باشد بلكه ممكن است دليل ديگري داشته باشد. و پس از دو سال تصدي رياست دولت و يك سال تجربهي تورم بالا اظهار ميدارد كه:«بخشي از تورمي كه به آن اشاره ميكنيد ناشي از ساختارهاي اقتصادي است كه براي اصلاح آن در جال تلاش هستيم (؟!؟! خوب شد نپرسيدند كه منظورتان از ساختاري يعني چه؟) ... و بخش ديگر تورم ناشي از فضاي رواني جامعه است برخي به دنبال دامن زدن به آن هستند.» البته بخشي ديگر از تورم هم تقصير مجلس است و ربطي به دولت ندارد: «در برخي موارد ما مصوبه مجلس و قانون را اجرا ميكنيم و چارهاي جز آن نداريم!» (خداي فرافكني!) البته بخش ديگر از كاسهكوزهها نيز سر بانكها شكسته ميشود زيرا بازار آنها داغ است: عملكرد بانكها يكي ديگر از عوامل تشديد تورم است و لذا «مقررات بانكها بايد اصلاح شود و ما اين كار را در دستور داريم»!
لذا نتيجه ميگيرد براي حل مشكل مسكن وامهاي بانكي بايد به مسكنسازان تعلق گيرد نه به خريداران مسكن!- و اين چه چيز جديدي است كه پارسال به هنگام رخ دادن آن تورم نجومي مسكن هرگز از زبان اين رييس بادرايت و بابرنامهي دولت نشنيده بوديم و جاي بسي خرسندي است كه ميبينيم تغييراتي در دانش آقا حاصل آمده است. اگر چه جاي بسي تاسف است براي اين ملت كه با گذشت قريب به سيسال از ابتداي انقلابشان سياستمداران آنها هنوز دارند از صفر به كسب تجربه ميپردازند!
* چرا مصرف بنزين زياد است؟ زيرا برخي افراد پولدار و عياش براي خوشگذراني و درمان تنبلي خود موجبات مصرف بيشتر بنزين را فراهم آوردهاند!: «اين موضوع جزو فرهنگ ملت ايران نيست كه عدهاي پولدار، بنزين وارد كرده و مصرف كنند و عدهاي با واردات بنزين آن را آزاد بفروشند، چرا كه بايد كشور را با برنامه اداره كرد.» (دنياي اقتصاد، مخالفت رييس جمهوري با عرضه بنزين مازاد بر سهميه، ص2)- خوب آقا برنامهتان كجاست و بنزين مطابق كدام برنامهي از پيش معين شما سهميهبندي شد؟ خوب است دو سال از روي كار آمدن جناب عالي ميگذرد! شايد مردم را نادان تصور ميكنيد كه با اجراي يكدفعهي يك طرح پس از گذشت دو سال از روي كار آمدنتان (كه آن هم احتمالاً، به طور استثنائيً با جدي شدن تحريم همزمان شده است) مردم نميفهمند كه اگر شما برنامه داشتيد چرا سالهاي گذشته حرفش را نزديد؟
هر فردي ميداند كه زماني كه عدهي وسيعي حاضر به پرداخت مبلغ بالايي براي كالايي باشند اما توليد داخلي اين امكان را فراهم نميآورد، مشكل در نامشروع بودن خواست آنها نيست حتماً يك جاي ديگر كار ميلنگد. تعداد خودروهاي سرانهي ما در مقايسه با كشورهاي توسعه يافته هنوز بسيار پايين است چه ميشود كه مصرف سرانهي بنزين ما بايد جزء بالاترينها باشد . اين در حالي است كه مردم حاضرند با همان قيمت (قيمت آزاد) بنزين مورد نياز خود را فراهم آورند؟
آيا مشكل آنهاست كه اگر با قيمت بالا نيز نياز به مقداري بنزين داشته باشند كه شما عـُرضهي توليدش را نداريد؟
آيا مشكل آنهاست، هنگامي كه خودرويي (خودروي بيمصرف داخلي) را به زور به ايشان ميخورانيد كه داراي مصرف سوخت بالايي است؟
آنها براي آنكه بتوانند مصرف سوختي معادل يك شهروند اروپايي داشته باشند بايد نصف آنها رانندگي كنند! باز هم مشكل از آنهاست؟
اينها حتماً مسائلي است كه با درايت و ادارهي دولت حل شده و ميشوند و حتماً دولتهاي قبلي در اين امر داراي تقصير بودهاند. اما كدام دولت داعيهي حل اين مشكلات را دارد، آن هم از چه زاويهاي و با چه برنامهاي؟! با مچگيري با زور؟ با تهمت و افترا زدن به كساني كه خودرو دارند كه دارند حقوق مردم عادي را ميخورند؟ در حالي كه آنها حاضر به پرداخت مبلغ بالاتر از واقعي (با احتساب اين كه خودروي پر مصرف توسط دولت به زور به آنها چپانده شده است) هستند! آنگاه مصرف مازاد بنزين توطئهي يك سري اجانب ِ پولدار و ضد مردمي ميشود؟!
و همان دولتي ميخواهد اين برنامه را به سر انجام ِ نيك برساند كه حتي قادر به پيشبيني يك ماه آيندهي سياست ِ خود نيز نيست؟ همان دولتي كه حتي در دادن كارتهاي سوخت با چه سرعت و دقت و درايتي كار را به سرانجام رساند! همان دولتي كه طرح سهميهبندي را با درايت تمام و با مشاهدهي همه جانبه به مورد اجرا گذاشت! (دولتي كه حتي پيشبيني نكرده بود بعضي مشاغل جز مسافركشها هم احياناً در اين كرهي خاكي وجود دارند كه داراي مصرف سوخت بالايي هستند؟ همان دولتي كه دربارهي خودروهاي دوگانهسوز نميدانست 30 ليتر در ماه با شرايط فني آنها مشكلساز بوده و عملي نيست؟)
دولتي كه در اين امور ساده چنين لنگ ميزند چطور داعيهي اجراي سياستهاي عظيمي را ميكند كه دولتهاي قبلي عـُرضهي انجامش را نداشتهاند؟ آن هم بر طبق كدام برنامه كه آقايان ادعايش را ميكنند؟
واقعاً براي آن گروهي متاسفم كه به ايشان راي داده و هنوز بر اين اعتقادند كه ايشان واقعاً بر اوضاع مشرفند و مشكلات را حل ميكنند و اگر حل نميشود به خاطر توطئهي ديگران است!
والسلام.
هنگامي كه در آن فضاي آرماني فرياد و فغان از حضور نااهلان ميداديم، ساده بوديم، بسيار ساده.
[صحبت ِ بهتر بودن ِ بد از بدتر بود. تلاشي بيسرانجام و اميدي پوچ: كه در دل اين همه ويرانيها ميتوان هنوز به اصلاحي دل بست. اما بسيار ساده بوديم.]
گَلـّه مخربتر از آني بود كه پيشبيني ميشد. هشت سال صحبت از «اصلاح». هشت سال مبارزه براي كسب آزادي. هشت سال جستجوي شخصيت و مقام. هشت سال جستجوي آگاهي براي اين مردم كه برابر بود با صفر. جفتك پراني!- در اقتصاد به ما آموختهاند بيش از پنج سال بلندمدت است، و چه مدت مديدي بيحاصل گذشت!
اشتباهات گذشته درسي را به كسي نياموخته بود زيرا اساساً در اين مملكت ِ تخمي كسي فكر نميكند كه بعدش بخواهد درسي بياموزد و يا راهي براي اصلاحي بيابد.
[سخنراني و نوشتن هيچ يك فايدهاي ندارد. هر دو بيحاصلند. قيد اصلاح فرهنگ را بايد زد.]
تو كه ميانديشي، محكومي به تنها بودن و انزوا. كسي حرف تو را نميفهمد پس تو اساساً ناتواني و نميتواني دوستي قابل اطمينان براي كسي باشي. پس كسي به سوي تو نخواهد آمد.
حوادث اخير سهمي بسزا در رئال كردن ما داشت: ما را از انديشهي تحقق يك دولت اتوپيايي به جستجوي يك زاويهي تنگ ِ دولت ِ كذايي قانع ساخت. (زاويهاي كه آن را نيز به سختي ميتواني دست و پا كني.)
لذا نه ميتواني كسي را بيابي كه دردت را با وي بگويي و نه كسي را كه دردت را با وي از ياد ببري. زيرا اساس درد تو ايناناند.
ما زماني نه چندان كوتاه خود را به فراموشي سپرده و در اشتباه بوديم... اما تازه دريافتهايم چقدر تنهاييم!
[خطاب زمانه با ما: ميگذري بيلذت، زيرا كه من با لذتت بيگانهام. ميگذري بيهيچ توشه، زيرا كه من خالي و سردم.]
ميانديشم به انديشيدنيهاي بيخواهان. مينويسم دربارهي موضوعات غير قابل فهم. و هنوز خيالهايي خام در اطراف من ميپلكند و من ديگر ساده نيستم.
ميانديشم كه چگونه از اين مردمان ِ نادان ميتوان فرصتهايي براي خيالهاي رنگ باخته گرفت.
ميانديشم به سياست به علم به اقتصاد و مينويسم شايد كه تنهايي خود را فراموش كنم. گرچه تنها خوانندهي اين انديشهها خود باشم.
