بحران کنونی اقتصاد جهانی بزرگترین بحرانی است که جهان ِ توسعه یافته طی 80 سال گذشته با آن روبرو بوده است. تقریباً پس از وقوع بحران بزرگ 1929، فکر وقوع چنین بحران هایی در اذهان اقتصاددانان در حال از میان رفتن بود که به یکباره ورق برگشت. پیش بینی چنین بحرانی کار بسیار دشواری است اما برخی از اقتصاددانان توانستند، قبل از وقوع این بحران، آن را پیش بینی نمایند. روبینی یکی از این اقتصاددانان بود که در سال 2006، در محل صندوق بین المللی پول وقوع این بحران را نوید داد، اما دیگر اقتصاددانان او را مسخره کرده و بر او تهمت بدبینی و غیر علمی بودن بستند. این نخستین باری نیست که در جامعه اقتصاددانان، فردی مورد استحضاء قرار گرفته و برچسب غیر علمی بودن دریافت می کند. اما خيلي زود از روبینی رفع اتهام شد و هنگامی که در سپتامبر 2007 به صندوق بین المللی پول بازگشت، دیگر کسی به او نخندید. به گفته پراکاش لونگانی آدم ِ دیوانه ی 2006 در سال 2007 به یک پیامبر ِ پیشگو تبدیل شده بود. (روزنامه دنیای اقتصاد، يكشنبه 12 آبان 1387)
نکته ظریفی در این داستان وجود دارد. یک فرد نخست مسخره شده و سپس به شدت جدی گرفته می شود. گرچه جامعه علم اقتصاد در مغرب زمین، همواره دارای رفتارهای غیر علمی فراوانی بوده است که به ویژه در سال های اخیر با گسترش انشعابات جدید نمایان تر شده، اما تجربه نشان داده است که به وقت وقوع بحران ها همواره نظرهای مخالف (حتی از جانب اقتصاددانانِ دگم و جزمی نیز) جدی گرفته شده اند. لذا وقوع بحران ها همواه همراه با فرصت های جدیدی برای ابراز وجود از جانب گروه های خارج از «جریان متعارف» بوده است.
اهمیت این نکته زمانی درک می شود که جامعه ی علم اقتصاد در غرب با ایران مقایسه شود. تقریباً در ایران رابطه ای معکوس وجود دارد. در مواقع بحران معمولاً جریان حاشیه ای بیشتر به حاشیه می رود و اقتصاددانان به اجماع می رسند. سوسیالیست با لیبرالیست بر یک کرسی می نشیند و انتقادها به شدت همگن و همگرا می شود، به طوری که به سختی اختلاف ها را می توان درک نمود. اما در هنگام رونق، تشتت آرا بالا گرفته و کار به جایی می رسد که در بحث ها تنها جای فحاشی باقی می ماند. (مقایسه شود جامعه اقتصاددانان ایران پس از ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد با جامعه اقتصاددانان غرب پس از وقوع بحران مالی جهانی)
ریشه این نکته ی ظریف را می توان در «کیفیت اطلاعات» بازشناخت. در غرب «اطلاعات» به شدت شفاف و همگن بوده در حالی که در ایران «اطلاعات» غیر شفاف و ناهمگن است. به عبارت دیگر در ایران، ارائه دهندگان خدمات عمومی (در اینجا علم اقتصاد) و دریافت کنندگان آن به یک میزان از «کیفیت خدمات» آگاهی ندارند (=ناهمگنی اطلاعات) و نیز سطح آگاهی عمومی از «کیفیت این خدمات» بسیار پایین است. (فقدان اطلاعات).
این امر موجب می شود که در هنگام وقوع بحران ها همه مدعی آن شوند که کاشف بحران آنها هستند و همان گمانه زنی های قدیمی را که همه ازبردارند، تکرار می کنند. در این شرایط مخالفت به نوعی موافقت با جریان سازنده بحران تلقی می شود، لذا همه برای برائت جستن از این برچسب، از ابراز ِ نظر ِ مخالف خودداری می کنند.
و در هنگام رونق، همه زبان می گشایند و هر کس با توجه به این که منافعش کجا درگیر است، شروع به مخالفت با دیگران می پردازد. لذا در چنین شرایطی که بایستی از سیاست های درست که منجر به شرایط بهتر شده، حمایت نمود، همه شروع به مخالفت می کنند. و در مقابل در شرایط بحران که نیاز است نظرات مخالف مورد توجه قرار گیرد، این نظرات مورد غفلت قرار می گیرند.
اینگونه می شود که در هنگام رونق در روزنامه ها، رادیو و تلویزیون و بر در و دیوار مشاهده می کنید که اقتصاددان به یکدیگر پریده و به دیگر تهمت ها بسته و هر کس مدعی عالم بودن دارد و دیگران همه غیر علمی کلی گو و هزل گو می شوند. اما در هنگام بحران، همه خاموش شده و یک صدا حاکمیت را نقد می کنند.
در هیچ کدام از دو حالت سخنان اقتصاددانان از کیفیتی برخوردار نیست و این را خود بهتر از دیگران می دانند.