این مصوبه شورای عالی اداری با اهداف مبتنی بر "اصلاح نظام اداری، افزایش تحرك و كارآیی و بهرهوری، بهبود خدماترسانی به مردم با حفظ كرامت آنان، پیشگیری از فساد اداری و مبارزه با آن، كوچكسازی، روانسازی، سرعت و دقت، كارآمدی جلوگیری از بوروكراسی زاید و روزمرگی، سالمسازی و صرفهجویی، بهرهبرداری بهتر و مطلوب از علم و اندیشمندان و نخبگان، ارتقای سطح كیفی، نوسازی و متناسبسازی، اثربخشی و انعطافپذیری، استفاده از فناوری نوین، بازنگری مهندسی فرآیند روشها، اصلاح نظام بودجهریزی از روش موجود به روش هدفمند، اصلاح نظام ناکارآمد، ناهمگون و نامتناسب مدیریت و برنامهریزی، استقرار عدالت و ثبات اجتماعی و كاهش نابرابریها و ایجاد فرصتهای برابر و توسعه عدالت محور با هویت اسلامی و انقلابی" به تصویب رسیده است.
حال اين سوال مطرح ميشود كه آثار و پيامدهاي اين تغيير ساختاري آيا به واقع دولت را به اهداف خود خواهد رساند؟ كدام اهداف محقق ميشوند و كدامها محقق نخواهند شد؟ بدون شك اين رويداد از جمله رويدادهايي است كه كمتر مورد توجه قرار گرفته، اما به مراتب نسبت به بسياري از آنها داراي اهميت بيشتري است، چرا كه با ساختار سياستگذاري و لذا منشاء مهمترين سوء مديريتها در اقتصاد ايران مرتبط است.
نظام سياستگذاري در هر كشوري نقش بسزايي در رشد و توسعهي اقتصادي آن دارد و اين از آنجا پيداست كه حتي سياستگذاري نادرست يكي از بزرگترين موانع توسعه در قرن حاضر شناخته ميشود. آن كشورها كه توانستهاند سياستهاي درست را در موقع مناسب شناسايي و به مورد اجرا درآورند. بر بسياري از مشكلات اقتصادي خود فائق آمدهاند، اما سياستهاي نادرست هزينههاي جبرانناپذيري براي تعداد وسيعتري از كشورهاي در حال توسعه دربرداشته است.
روشن است كه سياستهاي نادرست تا چه اندازه موجبات توسعهنيافتگي در ايران را فراهم آوردهاند، اما سوالي كه هماكنون مطرح ميشود اين است كه سياستهاي نادرست در ايران ريشه در كجا دارند. آيا به واقع سازمان مديريت موجب اين مساله بوده است؟
ادامه مطلب
تجربهي تلخ من شايد از هر چيز به اين انديشهي زيمل- جامعهشناس مشهور- نزديك باشد كه فرهنگ را در صورت يك تراژدي به تصور ميآورد:
«زيمل (1977) تضاد فرد و ساختار اجتماعي را از پس ديدگاهي فلسفي ميديد كه به دست فيلسوف آلماني، امانوئل كانت، شكل گرفته بود و هستي انسان را بر حسب تضادي دوگانه كه زندگي را در مقابل شكل قرار ميداد، توصيف ميكرد. زندگي نيروي نامحدود خلاقيت در نظر گرفته ميشد، در حالي كه شكلها به صورت ظرفهايي تصور ميشوند كه زندگي را محدود و مهار ميكنند. بنابراين، همهي هستي انسان مبارزهاي مداوم با زندگي براي غلبه بر شكل است. اما همچنان كه زندگي خود را از يك شكل رها ميسازد، به ناچار با شكل جديدي رودررو ميشود و در واقع، شكل جديدي ميآفريند. منطق توليد فرهنگي مستلزم كنشهاي آفرينش و ويرانگري است. اين ضرورت ِ خصلت ويرانگر اين فرايند است كه زيمل را وادار ميكند دربارهي «تراژدي فرهنگ» سخن بگويد.»*
اما من به سختي ميتوانم باور كنم كه هرگز مبارزهاي را پيرامون خود بر ضد شكلي ديدهام و اين تراژدي غمانگيزتري است: همه چيز در صلح و صفا در مبارزهاي عليه انسانيت انسان، عليه خويشتن خويش، ضد راز خلاقيت و نوآوري و رمز شگفتانگيز آدمي بسيج گشته است.
اين نهاد بيگانهاي كه بر ذات آدمي سوار است و او را بيش از آنچه خود به تصور ميتواند بپذيرد، از خود دور ميكند،- و شكل را برتر از نيروي خالقهي آدمي ميپندارد- اينك بر من پوزخندي تلخ ميزند: تو در اين مبارزهي پوچ ِ عليه ِ شكل تنهايي و اگر چنين مبارزهاي را پذيرفتهاي خودخواسته مرگت فراخواهد رسيد چرا كه من اينجا زورمندتر از هر زمان ديگر پابرجاي و استوار به مرگ تو ايستادهام.